دلتنگی...

خدایا… آنقدر دلم تنگ بود که نمی توانستم برایت حتی بنویسم … آنقدر دلم تنگ بود که کلمات دلتنگیم در صفحه ذهنم بارها و بارها سریع تر از کاغذ می گذشتند و انگشتانم برای نگاشتن عمق دلتنگیم یاری نمی کردند … آنقدر دلم تنگ بود که هرگاه به سختی دستانم روی حروف می لغزیدند تا کمی از دلتنگیم بکاهند چشمانم دیگر یاری نمی کردند … انگار که همه چیز و همه کس دست به دست هم داده بودند تا دلتنگی هایم را فقط و فقط تو بشنوی و بدانی …

 

در پیچ و تاب این روزهای دلتنگی دلم می گرفت برای تنهایی ها و مردان تنهای روزگار … می دانم که تویی بهترین همدم همه تنهایی ها … و اگر نبود یاد تو و امید به تو چقدر دلتنگی ها طولانی و بی پایان می شدند … پس … خوب من … برای همه بودنت … برای همه شنیدنت … و برای همه دیدنت … تو را بارها و بارها شکر می گویم.

 

 

/ 0 نظر / 42 بازدید