هوایم که ابری می شود

هوایم که ابری می شود
میدانم
دل کسی گرفته است
رعدی می زند گذشته های تلخ در خاطرم
ناودان گونه ام خیس تو می شود
و باز
پشت پنجره های بارانی شب
مثل همیشه
پدیدار می شوی
همه ی دستانم در تاریکی موهایت گم میشود
من می مانم و یک پنجره فاصله
که بین تنهایی ما نشسته است
من در سکوت چشمانت بی صدا فریاد میزنم
رنگین کمان لبخندت آسمان بی رنگ مرا فرا می گیرد
باران غصه بند می آید
من در آغوش پنجره به خواب تو می روم
و نقاشی دیگری به اتمام می رسد

/ 1 نظر / 34 بازدید
سپیده

تفکر رسیدن به بن بست را باید ... از بن؛بست[پلک]