به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید ٬
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت ٬
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود ٬
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود .


«حسین پناهی»
 
/ 1 نظر / 16 بازدید
محمد

سر تا ته ماجرای ما داستانی طولانی دارد که تنها باید در گوشت زمزمه کنم لطفا کمی جلوتر بیا ..