زنی را می شناسم....
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٠
 

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد



زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شســتن و پختـــن

درون آشپـــــزخـــانه



سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست



زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟



زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟



زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد



زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند



زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!



زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر



زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند



زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!



زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد



زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگــر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد



زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیــــــــرون رود از در

چه تاریک است این خانه!



زنی شرمنده از کودک

کــنار سفـــــــره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخـــــــــــــــــــــــواب آری

و من تکرار خواهم کرد

ســـــــــــــرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!



زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که : بسه

( فریبا شش بلوکی)