لیلی تشنه
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠
 

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ،

امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت :

خاکسترت را دوست دارم،  خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت:

کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت :

مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛

 تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:

دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.

خدا گفت :

اما من تب و تابم، بی من می میری...

لیلی گفت:

پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،

مرگ من، مرگ مجنون،

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:

پایان قصه ات اشک است.

اشک دریاست؛

دریا تشنگی است و من آبم،

 تشنگی و آب.

 پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.