نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٠
 

وقتی که تنهایی...

وقتی که غمگینی...

روزی که دلتنگی مثل یه مار روی قلبت چنبره میزنه...

وقتی همه ی وجودت میخواد فریاد بزنه ...

اما زبونت سکوت رو انتخاب میکنه ،

وقتی میخوای به اونی که دوسش داری بگی ازش دلگیری،

اما قلبت بهت فرمان نمیده...

نمیذاره اعتراض کنی ...

اون موقع است که حس میکنی چقدر تنهایی...

چقدر ضعیفی...

چقدر در برابر اونی که عشقته ناتوانی ...

بعدش یه حسی میاد سراغت!!

خشمه؟

نمیدونی!!...

یا’سه ؟

نمیدونی!!..

یا شایدم ...

آره اون یه حس آشناست!!

اون حس میانمایگیه؟!!!

آره دقیقا خودشه...

نه حس میکنی کوچیکی ونه بزرگ

گیر کردی بین این دو تا...

نه میتونی فرار کنی ونه یارای موندن داری

واین خودش بزرگترین درده

میدونی چیه باید خودت رو رها کنی

آزاد انه فریاد بزنی

خالی شی...

هر چه بادا باد....!!!!!!!!!