اشک خدا...
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩۱
 

 

کوچک تر که بودم

فکر می کردم باران اشک خداست

ولی مگر خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم زیر باران قدم بزنم

تا بوی خدا را حس کنم

اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس میکرم که آدمها دل خدا را شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست

ولی حس کودکانهء من می گفت:

خدا دلش از دست آدمها گرفته. . .