محاکمه...
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩۱
 

 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ،قلبتقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری ازعشق، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب درجلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلبهمه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشقبیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلبنالید و گفت:من بی وجودعشقدیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و

 

 

فقط با عشقمیتوانم یکقلبی واقعی باشم...