من نیستم...
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩۱
 

صبح روزی،پشت در میآید و من نیستم
قصه دنیا به سر میآید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا میکند
کاری از من بلکه بر میآید ومن نیستم

خواب و بیداری خدایا بازهم سر میرسد
نامه هایم از سفر میآید و من نیستم

هرچه میرفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر میآید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینیهای من
بوی عشق تازه تر میآید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم