نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳٩۱
 

 

روزگارا

تو اگر سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم....

دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

شاید چون آرزوهایم بلندند ...

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید امیدی هست

  چون خدایی هست ...

آری ، وچه زیبا نوشته بود ...

همواره با خود تکرار میکنم،امیدی هست ؛ چون خدایی هست ...

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید مانند گلی که در بهار رویید

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بیخیالی سپر هر درد است

باز هم میخندم

آنقدر میخندم

که غم از رو برود

تا خدا هست

زندگی باید کرد...