دلم برای زمین می سوزد...
نویسنده : صدیقه ........ - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٠
 

دلم برای زمین می سوزد ...

این همه ظلم را می بیند و دم بر نمی آورد .

دلم برای زمین می سوزد ...

فقر را می بیند و حرفی نمیزند با آنکه میداند با این همه بخششی که می کند اگر بشر منصف باشد همه غرق خوشی میشوند وهیچ انسان وحتی حیوانی گرسنه نمی ماند .

دلم برای زمین میسوزد ...

برادر کشی را می بیند، انسان هایی که به حد یک حیوان تنزل پیدا کرده اند، برادر به برادر رحم نمی کند، خون یکدیگر را در شیشه میکنند ،حیثیت و آبروی یکدیگر را به باد فنا می دهند بابت تقسیم یک تکه از خاک همین زمین ...

زمین اینها را می بیند، اما دم بر نمی آورد...

گاهی بغض می کند و خونش به جوش می آید ...

و آن گاه که بغض میترکد آتشفشانی می شود که بر سر انسان فرو می آید ...

گاهی از دست اعمال بشر تنش به رعشه می افتد آن گاه زمین لرزه ای می شود و انسان را زیر آوار خود کامگیهای خود له میکند و گاهی خشک وتر را با هم می سوزاند و این است خشم زمین ...

زمین خسته است ...

زمین غمگین است...

غمگین از پناه دادن به انسان هایی که در راه آزادی و جوانمردی به بدترین نحو کشته شده اند ...

گاهی خشمگین میشود و آبی را که آسمان به او هدیه می دهد به خود نمی گیرد وسیلی میشود بر سر انسان...

زمین را دریابید زمین را در یابیم ...

عاشق باشیم عاشق همه چیز ...

و شادی را ، و طراوت را ،و دوستی را رواج دهیم شاید از بغض زمین کم بشود...

شاید...